۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

پرسه...

گویی عاقبت همه ما خیر است و اگر در تنگنای کوچه پس کوچه های زندگی پرسه می زنیم یا اگر در ژرفای اقیانوس هستی در تکاپو و دست و پا زدن به منظور رهایی از امواج اسارت زای زندگی هستیم، تنها یک دلیل دارد...


هنوز به مقصد نرسیده ایم و مقصد ما نیک است... آکنده از زیبایی و خوشبختی...


آن گاه که به این نقطه رسیدی، دیگر زندگی را به سادگی پشت سر خواهی گذاشت و از آن لذت خواهی برد...


و یک چیز را خواهی دانست:


تو دیگر ابدی هستی...مرگ وجود خارجی ندارد!!!

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

آبی، خاکستری، سیاه (3)

... خواب، رویای فراموشی هاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشی هاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
" گرچه شب تاریک است،
دل قوی دار،
سحر نزدیک است"
****
دل من در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند.
مهر در صبحدمان، داس به دست،
خرمن خواب مرا می چیند.
آسمان ها آبی،
" پر مرغان صداقت آبی ست"
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند.
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پروبال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
-نه!
از آن پاک تری.
تو بهاری؟
-نه!
بهاران از توست.
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را.
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم از تو!...
" حمید مصدق"

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

آبی، خاکستری، سیاه (2)

... شب تهی از مهتاب،
شب تهی از اختر؛
ابر خاکستری بی باران پوشانده،
آسمان را یکسر.
****
ابر خاکستری بی باران دلگیر است؛
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!
.....سخت دلگیر است.
شوق باز آمدن سوی توام هست، ... اما..
تلخی سرد کدورت در تو،
پای پوینده را هم بسته؛
ابر خاکستری بی باران،
راه بر مرغ نگاهم بسته.
****
وای باران؛
باران؛
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما،
- چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای باران؛
باران،
پر مرغان نگاهم را شست...
"حمید مصدق"

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

آبی، خاکستری، سیاه (1)

در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
****
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان.
جنگل عطر آلود.
شکن گیسوی تو،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی،
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم،
کاش بر این شط امواج سیاه،
همه ی عمر سفر می کردم.
من هنوز از اثر نفس های تو سرشار سرور،
گیسوان تو در اندیشه ی من؛
گرم رقصی موزون.
***
کاشکی پنجه ی من،
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست.
چشم من، چشمه ی زاینده ی اشک،
گونه ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب،
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود...
***
"حمید مصدق"

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

دانای نادان...

با یک دو سه نادان که چنین می دانند
از حُمق که دانای جهان آنانند
خر باش که این جماعت از فرط خری
هر کو نَه خرست کافرش می خوانند...
"ابو علی سینا"

زینهار...

با علمت اگر عمل برابر گردد
کام دو جهان تو را میسّر گردد
مغرور بر این نشو که خواندی ورقی
زان روز حذر کن که ورق بر گردد!
"ناصح تبریزی"

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

تصویر مورد علاقه ی من!!


مثل یه نقاشی می مونه...، نه؟
دوستش دارم..