این شبیه همون حکایت گلستانه که سعدی میگه:دو كس رنج بيهوده بردند و سعي بي فايده كردند. يكي آنكه اندوخت و نخورد و ديگر آنكه آموخت و نكرد.علم چندان كه بيشتر خوانيچون عمل در تو نيست نادانينه محقق بود، نه دانشمندچارپايي برو كتابي چندآن تهي مغز را چه علم و خبركه برو هيزم است يا دفتر
سلامدوباره دير به دير سر ميزني؟ماني
سلام شعر رهبر رو تاييد نكردين به نمايش در بياد؟ماني
سلامعذرخواهی می کنم از دوستانممدتی است که درگیرم و نمی تونم وبلاگ رو آپدیت کنم.به زودی بر می گردم
شعر رهبر رو تاييد نكردين؟ پاسخ ندادينماني
سلامخیرهمون طور که دیدید شعر رو تایید نکردم
هيچكس منتظر خواب تو نيستكه به پايان برسدلحظه ها مي آيندسالها مي گذرندو تو در قرن خودت مي مانيما از اين قرن نخواهيم گذشتما از اين قرن نخواهيم گريختبا قطاري كه كسان دگري ساخته اندهيچ پروازي نيستبرساند ما را به قطار دو هزارو به قرن دگرانمگر انگيزه و عشقمگر انديشه و علممگر آيينه و صلحو تقلا و تلاشبخت از آن كسي استكه مناجات كند با كارشو در انديشه يك مساله خوابش ببردو كتابش را بگذارد در زير سرشو ببيند در خواب حل يك مساله راباز با شادي درگيري يك مساله بيدار شود.قرن ها گرچه طلبكار جهانيم وليما بدهكار جهانيم در اين قرن چه بايد بكنيمهيچكس گاري ما را به قطاري تبديل نكردهيچكس ذوق و انديشه پرواز نداشتهيچكس از سر عبرت به جهان خيره نشدهيچكس از سفري تحفه و سوغات نداشتمن در اين حيرانمكه چرا قافله ی علم از اين جا نگذشتيا اگر آمد و رفتپدرانم سرگرم چه كاري بودند؟بر سر قافله سالار چه رفتو اگر همره اين قافله گشتند گهيبرنگشتند چرا؟Mani_200762@yahoo.com
این شبیه همون حکایت گلستانه که سعدی میگه:
پاسخ دادنحذفدو كس رنج بيهوده بردند و سعي بي فايده كردند. يكي آنكه اندوخت و نخورد و ديگر آنكه آموخت و نكرد.
علم چندان كه بيشتر خواني
چون عمل در تو نيست ناداني
نه محقق بود، نه دانشمند
چارپايي برو كتابي چند
آن تهي مغز را چه علم و خبر
كه برو هيزم است يا دفتر
سلام
پاسخ دادنحذفدوباره دير به دير سر ميزني؟
ماني
سلام شعر رهبر رو تاييد نكردين به نمايش در بياد؟
پاسخ دادنحذفماني
سلام
پاسخ دادنحذفعذرخواهی می کنم از دوستانم
مدتی است که درگیرم و نمی تونم وبلاگ رو آپدیت کنم.
به زودی بر می گردم
شعر رهبر رو تاييد نكردين؟ پاسخ ندادين
پاسخ دادنحذفماني
سلام
پاسخ دادنحذفخیر
همون طور که دیدید شعر رو تایید نکردم
هيچكس منتظر خواب تو نيست
پاسخ دادنحذفكه به پايان برسد
لحظه ها مي آيند
سالها مي گذرند
و تو در قرن خودت مي ماني
ما از اين قرن نخواهيم گذشت
ما از اين قرن نخواهيم گريخت
با قطاري كه كسان دگري ساخته اند
هيچ پروازي نيست
برساند ما را به قطار دو هزار
و به قرن دگران
مگر انگيزه و عشق
مگر انديشه و علم
مگر آيينه و صلح
و تقلا و تلاش
بخت از آن كسي است
كه مناجات كند با كارش
و در انديشه يك مساله خوابش ببرد
و كتابش را بگذارد در زير سرش
و ببيند در خواب حل يك مساله را
باز با شادي درگيري يك مساله بيدار شود.
قرن ها گرچه طلبكار جهانيم ولي
ما بدهكار جهانيم در اين قرن چه بايد بكنيم
هيچكس گاري ما را به قطاري تبديل نكرد
هيچكس ذوق و انديشه پرواز نداشت
هيچكس از سر عبرت به جهان خيره نشد
هيچكس از سفري تحفه و سوغات نداشت
من در اين حيرانم
كه چرا قافله ی علم از اين جا نگذشت
يا اگر آمد و رفت
پدرانم سرگرم چه كاري بودند؟
بر سر قافله سالار چه رفت
و اگر همره اين قافله گشتند گهي
برنگشتند چرا؟
Mani_200762@yahoo.com