۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

آبی، خاکستری، سیاه (1)

در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
****
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان.
جنگل عطر آلود.
شکن گیسوی تو،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی،
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم،
کاش بر این شط امواج سیاه،
همه ی عمر سفر می کردم.
من هنوز از اثر نفس های تو سرشار سرور،
گیسوان تو در اندیشه ی من؛
گرم رقصی موزون.
***
کاشکی پنجه ی من،
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست.
چشم من، چشمه ی زاینده ی اشک،
گونه ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب،
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود...
***
"حمید مصدق"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر