۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

دانای نادان...

با یک دو سه نادان که چنین می دانند
از حُمق که دانای جهان آنانند
خر باش که این جماعت از فرط خری
هر کو نَه خرست کافرش می خوانند...
"ابو علی سینا"

زینهار...

با علمت اگر عمل برابر گردد
کام دو جهان تو را میسّر گردد
مغرور بر این نشو که خواندی ورقی
زان روز حذر کن که ورق بر گردد!
"ناصح تبریزی"

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

تصویر مورد علاقه ی من!!


مثل یه نقاشی می مونه...، نه؟
دوستش دارم..

زاهد...

مخور صائب، فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی، صدا بسیار می پیچد
:-))))

چو فرشتگان...

خب این هم واسه اون هایی که نوشته بودن انگار بی انرژی هستم!!!

چو فرشتگان ومرغان، من اگر پرنده بودم
به فراز آسمان ها پر و بال می گشودم
***
ز شفق که بحر عشق است، و ز مه که خرمن مهر
دو سه جرعه می گرفتم، دو سه خوشه می ربودم
***
به شتاب می گذشتم ز کنار بزم پروین
به بساط عیشِ زهره، دو سه لحظه می غنودم
***
اگر از وفا سخن بود و صفا، نمی پریدم
سخنان پرده داران به عبث نمی شنودم
***
به خدای عشق کم کم، به زبان بی زبانی
غم عشق می رساندم،دل خویش می نمودم
***
ز شراب زهره بر آتش غصه می زدم آب
ز دل این سپاه غم راچو گیاه می درودم
***
ز تو ای بلای جانم، ز تو ای طبیب دردم
بلی از تو، از جفای تو، ترانه می سرودم
***
به امید آنکه شاید دل او به رحمت آید
رخ دل فریب او را چو رخ تو می ستودم
***
ز برش نمی گذشتم، مگر آن زمان که گوید:
"برو، ای" امید" از قلب مهت جفا زدودم"
***
پر و بال می گشودم به فراز آسمان ها
چو فرشتگان و مرغان، من اگر پرنده بودم
*
"م. امید"

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

دعا...

روزهایت شیرین...
شبهایت آرام.....
نفس گرم نگاهی عاشق،
بر تو ارزانی باد.....
"س.ا"

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

الّا گل عشق...

باده ی عشق و محبت ز سبویی دگرست
آب این باغ فرحبخش ز جویی دگرست
نه عجب گر دل من برد به سوی تو نماز
قبله دانی که به هر شهر ز سویی دگرست
تا توانی به جهان دوست مگیر، ای دشمن!
زانکه هر دوست درین دوره عدویی دگرست
دل به خورشید سپردم من و غافل که حریف
هر زمان شاهد بازاری و کویی دگرست
مست شد یار و به من سرّ مگویی را گفت
واینکه چون شد پس از آن، سر مگویی دگرست
هر گل آخر دل گلچین زند، الّا گل عشق
که به هر روز و شبش رنگی و بویی دگرست
"م. امید"

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

عاقل و دیوانه...

عاقل به کنار آب تا پل می جست
دیوانه ی پا برهنه از آب گذشت
"سایر اردوبادی"

زاهد و پشه...!

پشه از شب زنده داری خون مردم می خورد
زینهار از زاهد شب زنده دار اندیشه کن
"صائب تبریزی"

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

دل و عقل...

گویند که دانش زِ رَه عقل بیاید
کِی دانش دل را خِرَد خُرد بشاید؟
آن جا که ادیبان سخن از عشق برانند،
وان جا که نصیحت نبُوَد شیخ نپاید...
عقلی که شود مست ز میخانه ی هستی،
آنک ز ره عشق به افلاک بر آید
شیدا نظری را که بُوَد هور، کُلَه خود
دیهیم فلک را ز چو دادار رباید
یا رب مکناد این سَرِ اِحیا به دَم عشق
چون قطره ز اوج از گذر عمق در آید
"س.ا"

ای کاش می دانستیم...

دوست نزدیک تر از من به من است
وینت مشکل که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم....
"گلستان سعدی"

نفس عمل...

شنیدم گوسپندی را بزرگی
رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگه کارد در حلقش بمالید
روان گوسپند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی
"گلستان سعدی"