۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

آبی، خاکستری، سیاه (3)

... خواب، رویای فراموشی هاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشی هاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
" گرچه شب تاریک است،
دل قوی دار،
سحر نزدیک است"
****
دل من در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند.
مهر در صبحدمان، داس به دست،
خرمن خواب مرا می چیند.
آسمان ها آبی،
" پر مرغان صداقت آبی ست"
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند.
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پروبال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
-نه!
از آن پاک تری.
تو بهاری؟
-نه!
بهاران از توست.
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را.
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم از تو!...
" حمید مصدق"

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

آبی، خاکستری، سیاه (2)

... شب تهی از مهتاب،
شب تهی از اختر؛
ابر خاکستری بی باران پوشانده،
آسمان را یکسر.
****
ابر خاکستری بی باران دلگیر است؛
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!
.....سخت دلگیر است.
شوق باز آمدن سوی توام هست، ... اما..
تلخی سرد کدورت در تو،
پای پوینده را هم بسته؛
ابر خاکستری بی باران،
راه بر مرغ نگاهم بسته.
****
وای باران؛
باران؛
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما،
- چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای باران؛
باران،
پر مرغان نگاهم را شست...
"حمید مصدق"

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

آبی، خاکستری، سیاه (1)

در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
****
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان.
جنگل عطر آلود.
شکن گیسوی تو،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی،
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم،
کاش بر این شط امواج سیاه،
همه ی عمر سفر می کردم.
من هنوز از اثر نفس های تو سرشار سرور،
گیسوان تو در اندیشه ی من؛
گرم رقصی موزون.
***
کاشکی پنجه ی من،
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست.
چشم من، چشمه ی زاینده ی اشک،
گونه ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب،
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود...
***
"حمید مصدق"

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

دانای نادان...

با یک دو سه نادان که چنین می دانند
از حُمق که دانای جهان آنانند
خر باش که این جماعت از فرط خری
هر کو نَه خرست کافرش می خوانند...
"ابو علی سینا"

زینهار...

با علمت اگر عمل برابر گردد
کام دو جهان تو را میسّر گردد
مغرور بر این نشو که خواندی ورقی
زان روز حذر کن که ورق بر گردد!
"ناصح تبریزی"

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

تصویر مورد علاقه ی من!!


مثل یه نقاشی می مونه...، نه؟
دوستش دارم..

زاهد...

مخور صائب، فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی، صدا بسیار می پیچد
:-))))

چو فرشتگان...

خب این هم واسه اون هایی که نوشته بودن انگار بی انرژی هستم!!!

چو فرشتگان ومرغان، من اگر پرنده بودم
به فراز آسمان ها پر و بال می گشودم
***
ز شفق که بحر عشق است، و ز مه که خرمن مهر
دو سه جرعه می گرفتم، دو سه خوشه می ربودم
***
به شتاب می گذشتم ز کنار بزم پروین
به بساط عیشِ زهره، دو سه لحظه می غنودم
***
اگر از وفا سخن بود و صفا، نمی پریدم
سخنان پرده داران به عبث نمی شنودم
***
به خدای عشق کم کم، به زبان بی زبانی
غم عشق می رساندم،دل خویش می نمودم
***
ز شراب زهره بر آتش غصه می زدم آب
ز دل این سپاه غم راچو گیاه می درودم
***
ز تو ای بلای جانم، ز تو ای طبیب دردم
بلی از تو، از جفای تو، ترانه می سرودم
***
به امید آنکه شاید دل او به رحمت آید
رخ دل فریب او را چو رخ تو می ستودم
***
ز برش نمی گذشتم، مگر آن زمان که گوید:
"برو، ای" امید" از قلب مهت جفا زدودم"
***
پر و بال می گشودم به فراز آسمان ها
چو فرشتگان و مرغان، من اگر پرنده بودم
*
"م. امید"

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

دعا...

روزهایت شیرین...
شبهایت آرام.....
نفس گرم نگاهی عاشق،
بر تو ارزانی باد.....
"س.ا"

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

الّا گل عشق...

باده ی عشق و محبت ز سبویی دگرست
آب این باغ فرحبخش ز جویی دگرست
نه عجب گر دل من برد به سوی تو نماز
قبله دانی که به هر شهر ز سویی دگرست
تا توانی به جهان دوست مگیر، ای دشمن!
زانکه هر دوست درین دوره عدویی دگرست
دل به خورشید سپردم من و غافل که حریف
هر زمان شاهد بازاری و کویی دگرست
مست شد یار و به من سرّ مگویی را گفت
واینکه چون شد پس از آن، سر مگویی دگرست
هر گل آخر دل گلچین زند، الّا گل عشق
که به هر روز و شبش رنگی و بویی دگرست
"م. امید"

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

عاقل و دیوانه...

عاقل به کنار آب تا پل می جست
دیوانه ی پا برهنه از آب گذشت
"سایر اردوبادی"

زاهد و پشه...!

پشه از شب زنده داری خون مردم می خورد
زینهار از زاهد شب زنده دار اندیشه کن
"صائب تبریزی"

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

دل و عقل...

گویند که دانش زِ رَه عقل بیاید
کِی دانش دل را خِرَد خُرد بشاید؟
آن جا که ادیبان سخن از عشق برانند،
وان جا که نصیحت نبُوَد شیخ نپاید...
عقلی که شود مست ز میخانه ی هستی،
آنک ز ره عشق به افلاک بر آید
شیدا نظری را که بُوَد هور، کُلَه خود
دیهیم فلک را ز چو دادار رباید
یا رب مکناد این سَرِ اِحیا به دَم عشق
چون قطره ز اوج از گذر عمق در آید
"س.ا"

ای کاش می دانستیم...

دوست نزدیک تر از من به من است
وینت مشکل که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم....
"گلستان سعدی"

نفس عمل...

شنیدم گوسپندی را بزرگی
رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگه کارد در حلقش بمالید
روان گوسپند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی
"گلستان سعدی"

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

سلام...

سلام به دوستان خوبم
مدتی بود که ننوشته بودم
فکر نمی کردم خوانندگان وب لاگ اینقدر به من لطف داشته باشند:-)
از همگی ممنونم
دلگرمی قشنگیه
به من که انگیزه می ده :)
امیدوارم این مطالب واسه دوستانم مفید باشه و از اون ها لذت ببرید

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

نوای معشوق...

آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین
گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد
ور پرده ی عشاق و خراسان و حجازست
از حنجره ی مطرب مکروه نزیبد
"گلستان سعدی"

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

عالم و عابد...

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را؟
گفت آن گلیم خویش به در می برد ز موج
وین جهد می کند که بگیرد غریق را...
"گلستان سعدی"

سعدی...

مدتیه که زدم توی خط سعدی:)
واقعا آدم رو به یه دنیای جدید سوق می ده
در عین لطافت و زیبایی، محکم و استوار
و در عین محتوا و معنا، ساده و روان!
می خوام یه مدت، اشعار و متون زیباش رو اینجا بیارم
هر چند می دونم که خواننده ای نداره
ولی شاید وقتی کسی گذرش این طرفا افتاد و خوندش!
و شاید از خوندنش بهره ای برد...

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

مجنون...

دل اگر مجنون لیلایش شود بیمار نیست
ور که بیمارش بخوانی فرصت تیمار نیست
در طریق دل اگر افتان و خیزان می روی
هر حصارش پیش تو کوته تر از دیوار نیست
ور سبکبال و رها در می نوردی راه را
در ورای روی تو چیزی به جر دیدار نیست
دل اگر سوزد به آهی می گدازد کوه را
در دو عالم آتشی "سوزان" تر از این نار نیست
"س.ا"

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

یقین...

قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در چاه یقین

می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران! راه نه آنست و نه این

"حکیم عمر خیام"

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

دوزخی...

گویند به من که دوزخی باشد مست

قولیست خلاف، دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند

فرداست که بینی بهشت همچون کف دست


" حکیم عمر خیام"