۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

کتیبه...




فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود..

و ما این سو نشسته، خسته انبوهی

زن و مرد و جوان و پیر،

همه با یکدگر پیوسته، لیک از پای...

و با زنجیر.

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن،

لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر.
"م.امید"

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

بهای دل...



گفتمش دل می خری، پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

وفای حسن...


تو را دانم که هیچ از ما خبر نیست

وگرنه بی وفاییت این قدر نیست

بپرس از ماه و اختر تا بدانی

شبی نبودکه ما راچشم تر نیست

دگر با ما وفا کن ای فرشته

که بیش ازاین تحمل دربشر نیست

بیا جانا ، وفای حسن از عشق

اگر کمتر نباشد ، بیشتر نیست

ببین کز رفتگان در دست تاریخ

ز رسم دهر خطی جز خبر نیست

الا دریاب فرصت را که زود است

درین آفاق، کز ما هم اثر نیست

چرا از سرنوشت شوم نرگس

ترا ای شوخ چشم، آخر حذر نیست

همه ، بازیچه ی بادیم یکسر

کسی جاوید در این رهگذر نیست

"امید" این ناله ی جان سوزبس کن

شب ما تیره بختان را سحر نیست


" م.امید"