۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

آبی، خاکستری، سیاه (2)

... شب تهی از مهتاب،
شب تهی از اختر؛
ابر خاکستری بی باران پوشانده،
آسمان را یکسر.
****
ابر خاکستری بی باران دلگیر است؛
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!
.....سخت دلگیر است.
شوق باز آمدن سوی توام هست، ... اما..
تلخی سرد کدورت در تو،
پای پوینده را هم بسته؛
ابر خاکستری بی باران،
راه بر مرغ نگاهم بسته.
****
وای باران؛
باران؛
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما،
- چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای باران؛
باران،
پر مرغان نگاهم را شست...
"حمید مصدق"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر