۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

به خدا نمی شناسی...

نه شگفت اگر بگویی که مرا نمی شناسی
بلی ای بلا تو شاهی و گدا نمی شناسی
نه همین وفای ما را، که محبت و وفا را
به خدا نمی شناسی، به خدا نمی شناسی
دل من شکستی آخر به نگاه خشمباری
به خدا تو قدر دل را و مرا نمی شناسی
گهری گرانبها را چو خزف فکندی از کف
چه کنم تو را که طفلی و بها نمی شناسی
به نگه شناختم من، که تو بی وفا حبیبی
تو صفای مهربانان ز صدا نمی شناسی
غم عشق و دردمندی ز نگاه بی زبانم
بسزا شناس جانا، بسزا نمی شناسی
نکنم سفر به شهری که در او صفا نباشد
تو ولی سفرپرستی و صفا نمی شناسی
"م. امید"

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

به که باید دل بست...؟!

به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟
سینه ها جای محبت همه از کینه پر است،


هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را،
گرم پاسخ گوید.
نیست یک تن که در این راه غم آلوده ی عمر،
قدمی راه محبت پوید.

خط پیشانی هر جمع خط تنهاییست
همه گلچین گل امروزند
در نگاه من و تو حسرت بی فرداییست....

به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟!
نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد،
نقشه ای شیطانیست
در نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد،
حیله ای پنهانیست

زیر لب زمزمه ی شادی مردم برخاست،
هر کجا مرد توانایی بر خاک نشست
پرچم فتح برافرازد در خاطر خلق
هر زمان بر رخ تو هاله زند گَرد شکست
به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟

خنده ها می شکفد بر لبها،
تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی..
همه بر درد کسان می نگرند
لیک دستی نبرند از پی درمان کسی.

از وفا نام مبر
آن که وفا خوست کجاست؟؟
ریشه ی عشق فسرد
واژه ی دوست گریخت
سخن از دوست مگو
عشق کجا
دوست کجاست...؟

دست گرمی که ز مهر، بفشارد دستت
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ، بر تو لبخند زند
بنگرش لیک مبوی
لب گرمی که ز عشق، ننشیند به لبت
به همه عمر مخواه
سخنی کز سر راز، زده در جانت چنگ
به لبت نیز مگوی


چاه هم با من و تو بیگانست...
نی صد بند برون آید از آن
راز تو را فاش کند،
درد دل گر به سر چاه کنی.
خنده ها بر غم تو
دختر مهتاب زند،
گر شبی از سر غم آه کنی.

درد اگر سینه شکافد نفسی بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب کند آتش غم
آب شو، آه مگو...

دیده بر دوز به این بام بلند
مهر و مه را بنگر

سکه ی زرد و سپیدی که به سقف فلک است،
سکه ی نیرنگ است
سکه ای بهر فریب من و توست،
سکه ای صد رنگ است.

ما همه کودک خردیم و همین زال فلک،
با چنین سکه ی زرد،
و همین سکه ی سیمین سپید،
می فریبد ما را.

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند،
گفته ام با دل خویش:
"مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش
نتوانم که گریزم نفسی از چنگش"

آسمان با من و ما بیگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه
خویش در راه نفاق،
دوست در کار فریب،
آشنا بیگانه.

شاخه ی عشق شکست،
آهوی مهر گریخت،
تار پیوند گسست،
به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟...
"مهدی سهیلی"

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

بی ثمر...

دیریست که در سایه ی این وادی خاموش
دل را ز نگاه همه کس پرده کشیدم
نی عشق بدانست که در پرده چه افتاد
نی یار بفهمید که در دیده چه دیدم
دیوانه بیفکند حجر در ته این چاه
بر سعی بدون ثمر عقل شهیدم
در سایه ی طوبی هوس زیستنم بود
دل بر شرر افتاد چو آن میوه چشیدم
ناگه به سرم آتش جانانه چه افتاد
کز دل ببریدم ببریدم ببریدم
یا رب به طربخانه ی دل های سبک بال
کاین ریشه بمیران و بیاور به پدیدم
" س.ا"