۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

آبی، خاکستری، سیاه (3)

... خواب، رویای فراموشی هاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشی هاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
" گرچه شب تاریک است،
دل قوی دار،
سحر نزدیک است"
****
دل من در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند.
مهر در صبحدمان، داس به دست،
خرمن خواب مرا می چیند.
آسمان ها آبی،
" پر مرغان صداقت آبی ست"
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند.
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پروبال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
-نه!
از آن پاک تری.
تو بهاری؟
-نه!
بهاران از توست.
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را.
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم از تو!...
" حمید مصدق"

۹ نظر:

  1. حس میکنم نگرشت کاملا تغییر کرده...شاید دغدغه های اصلیت این روزا عوض شده...این شعرای جدید با اون اولیا کاملا متفاوته..
    درست فهمیدم؟

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام
    نمی دونم شاید حق با تو باشه
    این شعریه که دوستم نشونم داد و من خیلی خوشم اومد و تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام مانی
    گفته بودی نمی تونی کامنت بذاری
    نمی دونم دلیلش چیه :(
    ولی الان که کامنت وجود داره شاید بتونی بذاری

    پاسخ دادنحذف
  4. البته این به اون معنا نیست که وبلاگت ضعیف شده باشه. این فضای جدید و شعرای جدید رو بیشتر می پسندم. به هر حال باید تعادل وجودداشته باشه! ابتکار خوبی بود...خیلی خوب...ادامه بده!

    پاسخ دادنحذف
  5. در اين خاک زرخيز ايران زمين
    نبودند جز مردمي پاک دين
    همه دينشان مردي و داد بود
    وز آن، کشور آزاد و آباد بود
    چو مهر و وفا بود خود کيششان
    گنه بود آزار کس پيششان
    همه بنده ناب يزدان پاک
    همه دل پر از مهر اين آب و خاک
    پدر در پدر آريايي نژاد
    ز پشت فريدون نيکو نهاد
    بزرگي به مردي و فرهنگ بود
    گدايي در اين بوم و بر ننگ بود
    کجا رفت آن دانش و هوش ما
    که شد مهر ميهن فراموش ما
    که انداخت آتش در اين بوستان
    کز آن سوخت جان و دل دوستان
    چه کرديم کين گونه گشتيم خار؟
    خرد را فکنديم اين سان ز کار
    نبود اين چنين کشور و دين ما
    کجا رفت آيين ديرين ما؟
    به يزدان که اين کشور آباد بود
    همه جاي مردان آزاد بود
    در اين کشور آزادگي ارز داشت
    کشاورز خود خانه و مرز داشت
    گرانمايه بود آنکه بودي دبير
    گرامي بد آنکس که بودي دلير
    نه دشمن دراين بوم و بر لانه داشت
    نه بيگانه جايي در اين خانه داشت
    از آنروز دشمن بما چيره گشت
    که ما را روان و خرد تيره گشت
    از آنروز اين خانه ويرانه شد
    که نان آورش مرد بيگانه شد
    چو ناکس به ده کدخدايي کند
    کشاورز بايد گدايي کند
    به يزدان که گر ما خرد داشتيم
    کجا اين سر انجام بد داشتيم
    بسوزد در آتش گرت جان و تن
    به از زندگي کردن و زيستن
    اگر مايه زندگي بندگي است
    دو صد بار مردن به از زندگي است
    بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم
    برون سر از اين بار ننگ آوريم
    ماني/ايران/تهران

    پاسخ دادنحذف
  6. سلام
    چرا پيام قبليمو Accept نكردي؟
    درست حدس زدم نه؟
    ماني

    پاسخ دادنحذف
  7. سلام
    چرا تنبل شدي
    چرا كم سر ميزني؟
    و كامنتارو عشقي تاييد مي كني؟
    ماني

    پاسخ دادنحذف
  8. سلام
    خوبي ديگه سر نمي زني؟
    كجايي؟

    پاسخ دادنحذف
  9. سلام به همه ی دوستانم

    ممنونم از لطف و محبت همتون
    مدتیه که خیلی درگیرم
    ان شاء ا... به زودی میام:-)

    پاسخ دادنحذف