دیریست که در سایه ی این وادی خاموش
دل را ز نگاه همه کس پرده کشیدم
نی عشق بدانست که در پرده چه افتاد
نی یار بفهمید که در دیده چه دیدم
دیوانه بیفکند حجر در ته این چاه
بر سعی بدون ثمر عقل شهیدم
در سایه ی طوبی هوس زیستنم بود
دل بر شرر افتاد چو آن میوه چشیدم
ناگه به سرم آتش جانانه چه افتاد
کز دل ببریدم ببریدم ببریدم
یا رب به طربخانه ی دل های سبک بال
کاین ریشه بمیران و بیاور به پدیدم
" س.ا"
سلام.خيلي زيبا بود.ايول
پاسخ دادنحذف